پاسخ

برگی از ادبیات فارسی ۸

با تبریک فرارسیدن عید سعید فطر، شعر «خانه ی دوست» فریدون مشیری، که در جواب شعر »نشانی» سهراب سپهری سروده شده است را به شما تقدیم می کنم.



من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی‌رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

تاریخ ارسال: جمعه 25 خرداد 1397 ساعت 08:38 | چاپ مطلب 1 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۷

شعر معروف و زیبای سهراب سپهری به نام «نشانی» را به شما عزیزان تقدیم می کنم.



خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

 به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد

در صمیمت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور

و از او می‌پرسی

 

خانه دوست کجاست؟

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 18:47 | چاپ مطلب 2 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۶

در زیر یکی از اشعار زیبای نیما یوشیج را به دوستداران شعر و ادبیات فارسی تقدیم می کنیم:


می تراود مهتاب،

می درخشد شبتاب.

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک،

غم این خفته ی چند،

خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر،

صبح می خواهد از من،

کز مبارک دم او، آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،

در جگر لیکن خاری،

از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساق گلی،

که به جانش کِشتم،

و به جان دادمش آب،

ای دریغا ! به برم می شکند.


دست ها می سایم،

تا دری بگشایم.

بر عبث می پایم،

که به درکس آید،

در و دیوار بهم ریخته شان،

برسرم می شکند.


می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب.

مانده پای آبله از راه دراز،

بر دَمِ دهکده مردی تنها،

کوله بارش بردوش،

دست او بر در، می گوید با خود:

غم این خفته ی چند،

خواب در چشم ترم می شکند.

تاریخ ارسال: جمعه 18 خرداد 1397 ساعت 14:43 | چاپ مطلب 2 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۵

شعر زیر از استاد محمد رضا شفیعی کدکنی را به شما عزیزان تقدیم می کنم. لطفا نظرات خود را نسبت به اشعار و این که یادداشت های «برگی از ادبیات فارسی» را ادامه بدهم یا نه بیان فرمایید.

ای مهربانتر از برگ، در بوسه های باران                  بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینۀ نگاهت پیوند صبح و ساحل                         لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم                        فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز.                  کاین گونه فرصت از کف، دادند بی شماران

گفتی: «به روزگاری مهری نشسته»، گفتم:               بیرون نمی توان کرد «حتی» به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز!                      زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند          دیوار زندگی را، زین گونه یادگاران

این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند                     تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 14:38 | چاپ مطلب 1 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۴

در زیر یکی از اشعار زیبای دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی را برای شما قرار داده ایم:

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می ماند

چشم از دیدن و

لب نیز ز گفتار مرا.

لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَری ست

که درین کاشی کوچک متراکم شده است

می بَرد جانب فرغانه و فرخار مرا.

گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی،

شعلۀ آتشِ کَرکوی و سرودِ زرتشت

پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم

می نمایند درین آینه رخسار مرا. 

این چه حُزنی ست که در همهمۀ کاشی هاست؟

جامه سوکِ سیاووش به تن پوشیده ست

این طنینی که سُرایند خموشی ها

از عمق فراموشی ها

و به گوش آید، ازین گونه، به تکرار مرا.

 

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا درودی به « سمرقند چو قند »

و به رودِ سخن رودکی آن دم که سرود:

« کس فرستاد به سرّ اندر عیار مرا. »

شاخ نیلوفرِ مَرو است گََهِ زادن مهر

کز دل شطِّ روان شن ها

می کند جلوه، ازین گونه، به دیدار مرا. 

سبزی سروِ قد افراشته کاشمرست

کز نهان سوی قرون

می شود در نظر این لحظه پدیدار مرا.

 

چشم آن « آهوی سرگشته کوهی » ست هنوز

که نگه می کند از آن سوی اعصار مرا

بوتۀ گندم روییده بر آن بام سفال

بادآوردۀ آن خرمنِ آتش زده است

که به یاد آورَد از فتنۀ تاتار مرا.

نقش اسلیمیِ آن طاق نماهای بلند

واجُرِ صیقلیِ سر درِ ایوانِ بزرگ

می شود بر سر، چون صاعقه، آوار مرا.

وان کتیبه

که بر آن

نامِ کس از سلسله ای

نیست پیدا و

خبر می دهد

از سلسله کار مرا.

کیمیا کاری و دستانِ کدامین دستان

گسترانیده شکوهی به موازات اَبد

روی آن پنجره با زینتِ عریانی هاش

که گذر می دهد از روزنِ اسرار مرا.

 

عجبا کز گذر کاشیِ این مَزگِتِ پیر

هوس « کوی مغان است دگر بار مرا »

گرچه بس ناژوی واژونه

در آن حاشیه اش

می نماید به نظر،

پیکر مزدک و آن باغِ نگون سار مرا.

در فضایی که مکان گم شده از وسعتِ آن

می روم سوی قرونی که زمان برده ز یاد

گویی از شهپرِ جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته ست به منقار مرا.

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می مانَد،

چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 فروردین 1397 ساعت 21:48 | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 10 )
   1      2   >>
صفحات