پاسخ

جایی برای طرح و پاسخگویی به پرسش های شما

سخن آغازین

به جرأت می توان گفت که نمی توان انسانی را یافت که در طول زندگی خود با پرسشی رو به رو نشده باشد.

پرسش همزاد انسان است، و انسان از اوایل زندگی خود با پرسش هایی رو به رو می شود و به دنبال یافتن پاسخ آن ها بر می آید. راه های متفاوتی برای یافتن پاسخ به یک سوال وجود دارد، مانند پرسیدن سوال از یک فرد آگاه، جستجو در کتاب ها و منابع مکتوب و ... . در عصر حاضر و با پیدایش پدیده ی اینترنت، این ابزار نیز به وسیله ای برای کسب دانش و یافتن پاسخ های سؤالات افراد مختلف تبدیل شده است. سایت ها و وبلاگ های مختلفی نیز برای پاسخگویی به پرسش های کاربران خود ایجاد شده اند، که به پاسخگویی سؤالات در یک یا چند زمینه می پردازند. هدف ما از ایجاد این وبلاگ نیز ایجاد بستری مناسب برای طرح و پاسخگویی به سوالات شما عزیزان می باشد. شما می توانید سؤالات خود را از بخش «ارتباط با من» برای ما ارسال کنید. سوالاتی که شما ارسال می کنید یا در محدوده ی دانش اندک ما قرار دارد یا ندارد. اگر قرار داشت، آن را جواب می دهیم. اگر در حیطه ی دانش ما نبود ولی توانستیم با تحقیق آن را جواب دهیم، جواب آن را به فرد سوال کننده ارایه می دهیم. اگر پاسخ سوالی را ندانستیم و نتوانستیم پاسخ آن را بیابیم آن سوال را در صورتی که فرد سوال کننده مایل باشد در وبلاگ قرار می دهیم تا باز دید کنندگان گرامی به آن پاسخ دهند و درباره ی آن اظهار نظر کنند. سوالاتی را که پاسخ می دهیم، در صورت تمایل فرد پرسشگر همراه پاسخ آن در وبلاگ قرار می دهیم تا اگر سوال افراد دیگری نیز هست، به جواب آن دست یابند. پرسش ها را به موضوع خاصی محدود نمی کنیم، البته پر واضح است که توانایی پاسخگویی به تمامی سؤالات را نداریم. سعی می کنیم تا حد امکان در کوتاه ترین زمان به سؤالات پاسخ مناسب بدهیم و از تاخیر احتمالی از تمامی دوستان پیشاپیش پوزش می طلبیم. به گرمی از سؤالات، نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما استقبال می کنیم.

تاریخ ارسال: دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 16:56 | چاپ مطلب 1 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۸

با تبریک فرارسیدن عید سعید فطر، شعر «خانه ی دوست» فریدون مشیری، که در جواب شعر »نشانی» سهراب سپهری سروده شده است را به شما تقدیم می کنم.



من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی‌رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

تاریخ ارسال: جمعه 25 خرداد 1397 ساعت 08:38 | چاپ مطلب 1 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۷

شعر معروف و زیبای سهراب سپهری به نام «نشانی» را به شما عزیزان تقدیم می کنم.



خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

 به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد

در صمیمت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور

و از او می‌پرسی

 

خانه دوست کجاست؟

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 18:47 | چاپ مطلب 2 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۶

در زیر یکی از اشعار زیبای نیما یوشیج را به دوستداران شعر و ادبیات فارسی تقدیم می کنیم:


می تراود مهتاب،

می درخشد شبتاب.

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک،

غم این خفته ی چند،

خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر،

صبح می خواهد از من،

کز مبارک دم او، آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،

در جگر لیکن خاری،

از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساق گلی،

که به جانش کِشتم،

و به جان دادمش آب،

ای دریغا ! به برم می شکند.


دست ها می سایم،

تا دری بگشایم.

بر عبث می پایم،

که به درکس آید،

در و دیوار بهم ریخته شان،

برسرم می شکند.


می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب.

مانده پای آبله از راه دراز،

بر دَمِ دهکده مردی تنها،

کوله بارش بردوش،

دست او بر در، می گوید با خود:

غم این خفته ی چند،

خواب در چشم ترم می شکند.

تاریخ ارسال: جمعه 18 خرداد 1397 ساعت 14:43 | چاپ مطلب 2 نظر

برگی از ادبیات فارسی ۵

شعر زیر از استاد محمد رضا شفیعی کدکنی را به شما عزیزان تقدیم می کنم. لطفا نظرات خود را نسبت به اشعار و این که یادداشت های «برگی از ادبیات فارسی» را ادامه بدهم یا نه بیان فرمایید.

ای مهربانتر از برگ، در بوسه های باران                  بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینۀ نگاهت پیوند صبح و ساحل                         لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم                        فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز.                  کاین گونه فرصت از کف، دادند بی شماران

گفتی: «به روزگاری مهری نشسته»، گفتم:               بیرون نمی توان کرد «حتی» به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز!                      زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند          دیوار زندگی را، زین گونه یادگاران

این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند                     تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 14:38 | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 19 )
   1      2     3     4   >>
صفحات